بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  اس ام اس  
خواص گوسفند :1-بو مي دهد 2-سبزي مي خورد 3- گاهي مي خوابد 4-پرواز نمي کند 5-مسیج هاي سر کاري را با دقت مي خواند.
  لطیفه  
به عضنفر میگن از قفل فرمونت راضی هستی میگه آره فقط سر پیچ اذیت می کنه!
  ساعت  
  اس ام اس  
آرزوي جوجه تيغي اينه كه نازش كنن، آرزوي پاندا اينه كه عكس رنگي بندازه، آرزوي گوسفند اينه كه جلوي وانت بشينه، آرزوي خر رو بهت نميگم تا داغ دلت تازه نشه!
  لطیفه  
کاشکی زنها هم مثل پول بودند. یه 40 ساله میدادی، 2تا 20 ساله میگرفتی!

آگهی



تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 23449
مهتاب
خدای آسمانها و زمین می داند که هیچ کس چون تو عشق را نسروده و آن را به خط سرخ ننوشته است چه بر ریگ های داغ کربلا چه بر موج های سرد فرات چه بر سم های بی رحم اسبان چه بر نیزه های غافل دشمنان و چه بر پرده های سپید بهشت .
هیچ کس چون تو تشنه نبوده است نه آب را ... که عشق را ... که خدا را
نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد...

        

 نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر

امید از تو شیرین تر.
نمیشود ،پاییز

فضای نمناک جنگلی اش
  برگهای خسته ی زردش

غمگین تر از نگاه تو باشد....
نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد.

   نمیشود  که تو باشی به مهربانی مهتاب
در آن زمان که روح دردمند ولگردم

 بستری میجوید
 بالینی میخواهد

  تا شاید دمی بیاساید.
نمیشود که تو باشی به مهربانی مهتاب

و این روح دردمند ولگرد
 باز هم کوله را زمین نگذارد

و سررا بر زانوی مهربانی تو.
نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد

شکوفه از تو شاداب تر
پاییز از تو غمگین تر.

نمیشود که تو باشی و شعر هم باشد
نمیشود که تو باشی ، ترانه هم باشد

نمیشود که تو باشی ، گلدان یاس هم باشد
نمیشود که تو باشی بلور هم باشد .

  نمیشود که شب هنگام
  عطر نگاه تو باشد

 محبوبه های شب هم باشند.
... نمیشود ، میدانم
 نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد....



اگر می توانستم ...

 

 

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم

 

دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم، حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده ...

 

در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم ...

 

پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ...

 

شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم ...

 

با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند...

 

با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می خندیدم...

 

هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است ...

 

هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است ...

 

به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم؛ چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم ...

 

وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم!

 

اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم ...



 


یه جاهای قشنگی تو زندگی هست ...

 

 

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی

رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را می‏بره و از میانشون می‏گذره از بعضی آدم‏ها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگ‌ترین هنر دنیاست.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله؛ ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور كه هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.

به یک‏جایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
كسی كه دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینكه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.

 و بالاخره خواهی فهمید که :

همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.

یک کم کنجکاوی پشت "
همین طوری پرسیدم"
هست.

قدری احساسات پشت "
به من چه اصلا
" هست.

مقداری خرد پشت "
چه میدونم
" هست.

و اندکی درد پشت "
اشکالی نداره" هست.

 

 

زندگی چون گل سرخ است

پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف...

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...!



لحظه را قدر بدان


               

قصد فردا نکنی ، کودک من

تو به فردا و به دیروز میندیش دگر

لحظه را قدر بدان

من تو را می خواهم که درین لحظه کنارم باشی

با من از فرداها لحظه ای حرف مزن

آخر ای کودک دلبند و گلم

چه کسی می داند ؟ شاید این فرداها هرگز از ره نرسد

لحظه را قدر بدان

قدر این لحظه ی سبز ، قدر این صبح دل انگیز بهار

قدر این ظلمت شب ، قدر این ماه پر از وهم و گمان

همه را کودک من قدر بدان

من دلم می خواهد تا که هستم با من مهربان تر باشی

و اگر شد گاهی تن تنهایم را تنگ در آغوش کشی

به خدا معجزه ها خواهد کرد یک دل پر احساس یک لب پر لبخند

و کلامی که در آن عاطفه می بارد

لحظه را قدر بدان

یک نوازش می تواند حتی بشکند فاصله هایی را که به اندازه ی فردا دور است

و به هم وصل کند دو نگاهی را که مثل سرما ، سرد است

لحظه را قدر بدان و به فردا و به دیروز دگر فکر مکن

و به امروز به این صبح به این لحظه بیندیش فقط

تا که شاید او را که همه ی خوبی ها ، خصلت مطلق اوست

لحظه ای پاس بداری و بگویی : خدایا شکرت

              

 


عشق





پاره یی وقت ها ، دلتنگ و سرشار از حس بودن و نبودن

تمام آسمان مهتابی را می گردی

و باز نگاه می کنی به آسمان و ... تنها یک ستاره

از همه ی فانوس های شهر

آن بالا بالاها روشن ترین است

عشق همان چلچراغ است

و تنها عاشقان اهل رنج اند

و من عشق را پیراهن خود کرده ام

همیشه تا...


صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

مطالب  1 تا 5 از تعداد کل 14 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
mahtabv2000

 
 

نام حقیقی :  مهتاب
تاریخ تولد : ----/--/--
موقعیت : ایران - تهران - tehran
جنسیت : زن

 
ارسال پیام
آگهی



طالع بینی خانه | قوانین
  mahtabv2000.
بازیابی کلمه عبور | عضویت